نقاش روی تخته كویری كشید و رفت
با چشم بسته كودك پیری كشید و رفت
در جنگ نا برابر انسان و بخت او
در چنگ مرگ ، خنجر و تیری كشید و رفت
روزی كه دختری به تمنای او گریست؛
گریان و خسته حور فقیری كشید و رفت
وقتی كه در تلاطم باران دلم گرفت ؛
روی سرم كلاه حصیری كشید و رفت ....
بعد از چهل صباح كه می مرد و زنده بود
در وصف عشق،راه خطیری كشید و رفت
روزی كه در نگاه تو دلخسته می شكست
تصویری از عقاب اسیری كشید و رفت
پایان نداشت غربت با غم سرشته اش
در روز مرگ ، مرد حقیری كشید و رفت...
ف.شیخ الاسلامی
خسته ام از زندگی، از قلب های بیقرار
از تمام لحظه ها، از گریه با دل های زار
من شكایت دارم از روزی كه
دنیا آمدم)
بی خبر بی میل خود تنها به اینجا آمدم
بی خبر زندانیه دنیا شدم، آخر چرا؟!!!
(من مگرگفتم خدا میخواهم این ویرانه را
بد شدم،بدتر شدم، تنها و سرگردان شدم
خسته و دیوانه گشتم، باز هم حیران شدم
گریه هایم را ببین، دل خسته ام از زندگی
قلب خود را روی هركس بسته ام از زندگی
ناله هایم از ته كوچه به مردم می رسید...!
هیچ كس فریاد قلبم، گریه هایم را ندید!
هیچ كس قلب مرا از درد ها، تسكین نداد
بهترینم هم چه زود، آسان مرا بردم ز یاد
هیچ كس افكار زردم، شعر هایم را نخواند
هیچ كس در غربت و تنهاییم با من نماند
هیچ كس حرفی نزد، همراه وغمخوارم نشد
او كه روزی ادعایی داشت هم، یارم نشد
یك نفرمی گفت خدا تنهاست، ماها با همیم
ما خدا نیستیم، چرا؟! پس ما چرا تنها شدیم؟!
غ.عابدی
ای کاش می شد از تو به رویا سفر کنم
شاید به این طریق شبم را سحر کنم
در تنگنای این شب انگار بی سحر
باید میان خاطره های تو سر کنم
تنها برای دیدن تو زنده ام هنوز
اما نخواه صبر از این بیشتر کنم
در حسرت شنیدن آهنگ گام هات
تا کی نگاه خیره به دیوار و در کنم؟
تا ریشه های فاصله ها از میان رود
باید که التماس به جان تبر کنم
این بغض بی امان و گلوگیر باز هم
فرصت نداد چشم خود از اشک تر کنم...
از بس که از تو هجر مرا بی خبر گذاشت
گفتم تو را ز حال بدم باخبر کنم...!
س.خاکسارقلمرو چشمانم مطعلق به طبیعتی ناب
گوشه ی این منظره
برکه آبی ست
که در کنج آن
صدای آواز پیرمرد درویش می آید
ساز آن بد میزند
آه و اشکش هم منظم نیستند
برایش شعله آوردم
حضور مهر را درک نکرد
گفت این بیابان سرد است
از درون برکه جرعه ای آب به دستش دادم
گفت آب از سراب آوردی؟؟
ماه شرمگین
شب مهتابی را پشت ابر پنهان کرد
ولی من فقط فقط
به او نگریستم و نگریستم و نگریستمع.گلستانفر
کنــج ایــــوان دلم در زیـــر سقف آسمـــــان
مثل گنجشکی ضعیف و عاشــق و بی آشیان
در پی دیدار تــــو زانو بقل کرده هنـــــوز...
مانده درافکارخود،غمگین و زار و نا تــوان!
من در این عمق سکوت و وهم تنهــایی اسیر
مانده ام تنها و بی کس،ای دریغ از هم زبان!
ناگـــهان حس عجیبی و غریبی یــــک نفــس
ذهن و قلبم می برد با خود به سوی جمکران!
کی شــــود تا که بیــــایی و ملاقاتت کنــــــم؟
کی رسد روز وصالت منجی صاحب زمــان؟
با تو می گویم سخن،آری، دلم همراه تــوست
غیر تـــو من ناامید و خسته ام،ای مهربــــان
صبح های جمعه نه، هرروز وهرشب کارمن
گشته ناآرامی و بی تابی از ایـــن درد جـــان!
ف.محمدی
دستی جلو نیامد و خود را سپر نكرد
آری ! دگر كسی قمرم را خبر نكرد
باران شبیه خیسی چشم حسن نبود
زینب ، شب نبودن من را سحر نكرد
بنت نبی ، میان مسلمان احمدی
سیلی كه خورد ، بر دل سنگی اثر نكرد
با آنهمه مصیبت و رنجش ، به عمر خود
اینگونه سخت،گریه و زاری ، پدر نكرد
دل كند بوتراب زمن روز رفتنم ؟
هرگز ! به وقت رفتن زهرا خطر نكرد
شمعی كه سوخت ، قطره ی اشكی به جا نهاد
طوفان ولی برابر اشكش هنر نكرد
كاری كه كرد با دل من غربت علی
سیلی ، روا به حال خرابی دگر نكرد
اما دلم برای حسینم زبانه زد....
بی مادرش زمانه ی خوبی به سر نكرد!
ف.شیخ الاسلامی
ساعت فقط به روی هم آوار می شود
پس کی دوباره لحظه ی دیدار می شود؟
یعقوب چشم بسته به مقصود میرسد
وقتی که عشق قافله سالار می شود
این یار هم دقیق همانند دیگران
فردا در آستین خودم مار می شود
خودکار هم زمان رسیدن به وصف تو
از اختیار خارج و خود کار می شود
یک روز اگر به گل نرسد آب،روز بعد...
تغییر شکل می دهد و خار می شود
سید محمد حسین قادریان
من از عاشق شدن در این غروب تار می ترسم
من از این اشتباه ساده با تکرار می ترسم
تو از شرمی که در چشمان من پیداست می رنجی؟
من از آشفتگی در لحظه دیدار می ترسم
اگر چشمان خود را بسته ام بر دلبری هایت ،
بدان از ناله های این دل بیمار می ترسم
چقدر از دل سپردن های امروزی دلم تنگ است
و از این عشق های کوچه و بازار می ترسم
در این تنهایی و از خویش بیزاری چه بی تابم
و از آواز سرد سایه بر دیوار می ترسم!
اگرچه سایه بر دیوار بی آزار می ماند
من از این سایه های گرچه بی آزار می ترسم!
فریبت را نخواهم خورد... دوری دزد لبخند است
من از عاشق شدن بی خنده های یار می ترسم...!
س.خاکسار

