بچه های شعر

نقاش روی تخته كویری كشید و رفت               

با چشم بسته كودك پیری كشید و رفت

در جنگ نا برابر انسان و بخت او

در چنگ مرگ ، خنجر و تیری كشید و رفت

روزی كه دختری به تمنای او گریست؛

گریان و خسته حور فقیری كشید و رفت

وقتی كه در تلاطم باران دلم گرفت ؛                        

روی سرم كلاه حصیری كشید و رفت ....

بعد از چهل صباح كه می مرد و زنده بود                           

در وصف عشق،راه خطیری  كشید و رفت

روزی كه در نگاه تو دلخسته می شكست

تصویری از عقاب اسیری كشید و رفت

پایان نداشت غربت با غم سرشته اش      

 در روز مرگ ، مرد حقیری كشید و رفت...


ف.شیخ الاسلامی



ارسال در تاریخ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 توسط انجمن ادبی بچه های شعر


خسته ام از زندگی، از قلب های بیقرار
از تمام لحظه ها، از گریه با دل های زار

من شكایت دارم از روزی كه دنیا آمدم)
بی خبر بی میل خود تنها به اینجا آمدم
بی خبر زندانیه دنیا شدم، آخر چرا؟!!!
(من مگرگفتم خدا میخواهم این ویرانه را
بد شدم،بدتر شدم، تنها و سرگردان شدم
خسته و دیوانه گشتم، باز هم حیران شدم
گریه هایم را ببین، دل خسته ام از زندگی
قلب خود را روی هركس بسته ام از زندگی
ناله هایم از ته كوچه به مردم می رسید...!
هیچ كس فریاد قلبم، گریه هایم را ندید!
هیچ كس قلب مرا از درد ها، تسكین نداد
بهترینم هم چه زود، آسان مرا بردم ز یاد
هیچ كس افكار زردم، شعر هایم را نخواند
هیچ كس در غربت و تنهاییم با من نماند
هیچ كس حرفی نزد، همراه وغمخوارم نشد
او كه روزی ادعایی داشت هم، یارم نشد
یك نفرمی گفت خدا تنهاست، ماها با همیم
ما خدا نیستیم، چرا؟! پس ما چرا تنها شدیم؟!

غ.عابدی



ارسال در تاریخ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 توسط انجمن ادبی بچه های شعر


ای کاش می شد از تو به رویا سفر کنم

شاید به این طریق شبم را سحر کنم

در تنگنای این شب انگار بی سحر

باید میان خاطره های تو سر کنم

تنها برای دیدن تو زنده ام هنوز

اما نخواه صبر از این بیشتر کنم

در حسرت شنیدن آهنگ گام هات

تا کی نگاه خیره به دیوار و در کنم؟

تا ریشه های فاصله ها از میان رود

باید که التماس به جان تبر کنم

این بغض بی امان و گلوگیر باز هم

فرصت نداد چشم خود از اشک تر کنم...

از بس که از تو هجر مرا بی خبر گذاشت

گفتم تو را ز حال بدم باخبر کنم...!

س.خاکسار

ارسال در تاریخ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 توسط انجمن ادبی بچه های شعر


قلمرو چشمانم مطعلق به طبیعتی ناب

گوشه ی این منظره

برکه آبی ست

که در کنج آن

صدای آواز پیرمرد درویش می آید

ساز آن بد میزند

آه و اشکش هم منظم نیستند

برایش شعله آوردم

حضور مهر را درک نکرد

گفت این بیابان سرد است

از درون برکه جرعه ای آب به دستش دادم

گفت آب از سراب آوردی؟؟

ماه شرمگین

شب مهتابی را پشت ابر پنهان کرد

ولی من فقط فقط

به او نگریستم و نگریستم و نگریستم
ع.گلستانفر


ارسال در تاریخ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 توسط انجمن ادبی بچه های شعر


کنــج ایــــوان دلم در زیـــر سقف آسمـــــان

مثل گنجشکی ضعیف و عاشــق و بی آشیان

در پی دیدار تــــو زانو بقل کرده هنـــــوز...

مانده درافکارخود،غمگین و زار و نا تــوان!

من در این عمق سکوت و وهم تنهــایی اسیر

مانده ام تنها و بی کس،ای دریغ از هم زبان!

ناگـــهان حس عجیبی و غریبی یــــک نفــس

ذهن و قلبم می برد با خود به سوی جمکران!

کی شــــود تا که بیــــایی و ملاقاتت کنــــــم؟

کی رسد روز وصالت منجی صاحب زمــان؟

با تو می گویم سخن،آری، دلم همراه تــوست

غیر تـــو من ناامید و خسته ام،ای مهربــــان

صبح های جمعه نه، هرروز وهرشب کارمن

گشته ناآرامی و بی تابی از ایـــن درد جـــان!

ف.محمدی



ارسال در تاریخ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 توسط انجمن ادبی بچه های شعر
با سلام 

در صدد هستیم که پس پایان دوره مقدماتی بچه های شعر برترین اشعارکه انتخاب می شود بدر قالب جزوه یا کتاب به چاپ برسانیم پس انتظاری که از شما داریم اینه که نقد هایی رو که به اشعار شما عزیزان میشه رو در اشعار تون ترتیب اثر داده و برایمان ارسال نمایید تا پس از بررسی نهایی به چاپ برسد

باتشکر دبیرخانه محفل ادبی بچه های شعر


ارسال در تاریخ چهارشنبه 30 فروردین 1391 توسط انجمن ادبی بچه های شعر

دستی جلو نیامد و خود را سپر نكرد

آری ! دگر كسی قمرم را خبر نكرد

باران شبیه خیسی چشم حسن نبود

زینب ، شب نبودن من را سحر نكرد

بنت نبی ، میان مسلمان احمدی

سیلی كه خورد ، بر دل سنگی اثر نكرد

با آنهمه مصیبت و رنجش ، به عمر خود

 اینگونه سخت،گریه و زاری ، پدر نكرد

دل كند بوتراب زمن روز رفتنم ؟

هرگز !‌ به وقت رفتن زهرا خطر نكرد

شمعی كه سوخت ، قطره ی اشكی به جا نهاد

طوفان ولی برابر اشكش هنر نكرد

كاری كه كرد با دل من غربت علی

سیلی ، روا به حال خرابی دگر نكرد

اما دلم برای حسینم زبانه زد....

بی مادرش زمانه ی خوبی به سر نكرد!

 ف.شیخ الاسلامی



ارسال در تاریخ چهارشنبه 30 فروردین 1391 توسط انجمن ادبی بچه های شعر

ساعت فقط به روی هم آوار می شود

پس کی دوباره لحظه ی دیدار می شود؟

یعقوب چشم بسته به مقصود میرسد

وقتی که عشق قافله سالار می شود

این یار هم دقیق همانند دیگران

فردا در آستین خودم مار می شود

خودکار هم زمان رسیدن به وصف تو

از اختیار خارج و خود کار می شود

یک روز اگر به گل نرسد آب،روز بعد...

تغییر شکل می دهد و خار می شود

سید محمد حسین قادریان



ارسال در تاریخ چهارشنبه 30 فروردین 1391 توسط انجمن ادبی بچه های شعر

من از عاشق شدن در این غروب تار می ترسم

من از این اشتباه ساده با تکرار می ترسم

تو از شرمی که در چشمان من پیداست می رنجی؟

من از آشفتگی در لحظه دیدار می ترسم

اگر چشمان خود را بسته ام بر دلبری هایت ،

بدان از ناله های این دل بیمار می ترسم

چقدر از دل سپردن های امروزی دلم تنگ است

و از این عشق های کوچه و بازار می ترسم

در این تنهایی و از خویش بیزاری چه بی تابم

و از آواز سرد سایه بر دیوار می ترسم!

اگرچه سایه بر دیوار بی آزار می ماند

من از این سایه های گرچه بی آزار می ترسم!

فریبت را نخواهم خورد... دوری دزد لبخند است

من از عاشق شدن بی خنده های یار می ترسم...!

س.خاکسار



ارسال در تاریخ چهارشنبه 30 فروردین 1391 توسط انجمن ادبی بچه های شعر



طراح قالب

(تعداد کل صفحات:8) 1 2 3 4 5 6 7 ...

قالب وبلاگ

گالری عکس بازیگران سینما

کتابخانه الکترونیکی

قالب وبلاگ

گرافیک کامپیوتری opengl